تبليغاتX
عصر احتمال
عصر قاطعیت تردید

بسم الله الرحمن الرحیم

انا اعطیناک الکوثر

فصل لربک وانحر

ان شانئک هو الابتر

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی!

روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !

روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن  او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر يعنی باز هم بهانه پدر را  گرفتن و ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 8:57  توسط فرشته مهربون  | 

چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ... ولي ۹۰ دقيقه بازي فوتبال مثل باد مي گذره!

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه ... اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد!

چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مياد ... اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره!

چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد كه بگيم ... اما وقتي مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم!

چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم ... اما وقتي که مراسم دعا و نيايش يه خورده طولاني تر مي شه شکايت مي  کنيم و آزرده خاطر مي شيم!

چقدر خنده داره که خوندن يك صفحه و يا بخشي از قرآن سخته ... اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين رمان دنيا آسونه!

چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزرو کنيم ... اما به آخرين صفهاي نماز جماعت تمايل داريم!

چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم ... اما بقيه ي برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!

چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم ... اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي کنيم!

چقدر خنده داره که هممون مي خويم بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنيم و يا کاري  در راه خدا انجام بديم به بهشت بريم!

چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيم ، مثل آتيشي که تو كوهي از كاه انداخته ميشه همه جا رو فرا مي گيره ... اما وقتي سخن و پيام الهي  رو مي شنويم بيشتر در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيم، تا خود اون پيام!

 

خنده داره . اينطور نيست؟!
داريد مي خنديد؟
داريد فکر مي کنيد؟

اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گذار باشيد که اينقدر در برابر كارهايه ما صبوره و باز هم ما رو با عنوان "اشرف مخلوقات" خطاب ميكنه.


خنده داره؟ ...... من كه فكر ميكنم بيشتر تاسف آوره تا خنده دار ....

شما چی فکر میکنید؟!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 21:9  توسط فرشته مهربون  | 

   خدایا!

      به من توفیق

          تلاش در شکست

                 صبر در نومیدی

                      رفتن بی همراه

                               کار بی پاداش

                                 فداکاری در سکوت

                                            دین بی دنیا

                                                عظمت بی نام

                                           خدمت بی نان

                                     ایمان بی ریا

                           خوبی بی نمود

                   عشق بی هوس

        تنهایی در انبوه جمعیت

  را          عطا    بفرما 

                                                                         دکتر شریعتی

 

روحش شاد و یادش گرامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 21:56  توسط فرشته مهربون  | 

                                                                       

دیگر به اعتماد که باید بود؟

دیوار اعتماد فرو ریخت.

و کسوت بلند تمنا، بر قامت بلند تو کوتاهتر نمود...

میجوند دیوار اعتماد مرا موریانه ها

اینک

من

آن عمارت از پای بست ویرانم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 21:56  توسط فرشته مهربون  | 

 

ترافیک رادوست دارم


اتوبوس را بیشتر




در اتوبوس پشت ترافیک ماندن را بیشتر



در اتوبوس پشت ترافیک تنها جایی است که نمی توانی از خودت فرار کنی



نمی توانی تنها نباشی



نمی توانی غرق در دیگران شوی



تنها زمانی که با خودت تنها می شوی



با خود خودت




روی صندلی اتوبوس نشسته ام



"عادت می کنیم " می خوانم و می دانم عادت نمی کنم



کتاب را می بندم



صدا را زیاد می کنم



و به دنیای دیگری می روم




طنین سنتور در گوشم می پیچد



می خواند:


تنها بودن



یه کابوس شومه



عزیزم




کار دل



نباشی



تمومه



عزیزم




اشک در چشمانم حلقه می زند



سعی می کنم نریزد



فکر می کنم:



چه اهمیتی دارد



من که از خنده ی بلند در اتوبوس هم خجالت نمی کشم



چرا از گریه ی آرام در اتوبوس خجالت بکشم؟



پلکهایم را می بندم



سرازیر می شود




می گشایم



نزدیک ...



می بندم



سرازیر می شود




لعنت



باید پیاده شوم



چه باک !



ادامه می دهم !




روی پل عابر


می خواند:




با تو ام



که داری



به گریه ام



می خندی




کاش می شد



بیای و...




می خوانم



زیر لب



همراهش



چه باک ؟



بشنوند !



همه !




می اندیشم



برای چه گریه می کردم؟



علی سنتوری؟



هانیه؟



محسن چاوشی؟



خودم؟


یا ...

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 18:3  توسط فرشته مهربون  | 

 

من اصلا حسرت نمی خورم ! اصلا  !!

نه به حال اونایی که در طول ترم سپری شده مثل آدم درسشون رو خوندن ..

نه به حال اونایی که بعد  از ترم سپری شده نرفتن مسافرت و باز مثل آدم نشستن درسشون رو خوندن ..

 نه حتی به حال اونایی که بعد از ۱ ترم و یک هفته ول گشتن الان میشینن مثل آدم درسشون رو می خونن !!

اصولا حسرت دیگران رو خوردن توی این دنیا کار خوبی نیست ! آدم باید زندگی خودشو بکنه ... بالاخره خدا هر کسی رو یه جور آفریده ... یکی که تا میاد درس بخونه خوابش میگیره که نباید بشینه حسرت بخوره !! باید بگیره بخوابه که دیگه خوابش نیاد .. بعد از یه خواب کوتاه ۲ ساعته هم که بلند شد باید پاشه بره یه غذای جانانه بزنه به بدن که مغزش برای درس خوندن فسفر کافی داشته باشه ...

 

 بعدش یواش یواش یه درازکی بکشه و پاشه بیاد سر درس اگه بعدش دراز نکشی خدا میزنه تو کمرت !... بعد اگه یهو یادش افتاد یه وبلاگ بد بخت داره که سال به سال آپ نمیشه بیاد آپش کنه که نگن عجب وبلاگ بی صُاحابی !!بعد خب ممکنه وقتی میاد درس بخونه حس کنه  داره حوصلش سر میره توی یه همچین موقعیتی اصلا درس خوندن کار عاقلانه ای نیست فقط باید بره بیرون چون وقتی یه عالمه درس با هم دیگه بریزه تو مخ ! ممکنه مخ آدم فسسش در بیاد !بعد آدم گناه میکنه که فس مخ خودشو دراورده !چون مخ خیلی به گردن آدم حق داره ... گردن هم خیلی به گردن مخ حق داره چون مدتهای مدیدی وزنشو تحمل کرده .. تازه وقتی آدم زیاد درس بخونه ممکنه گردنش هم بشکنه اونوقت همه به آدم میگن گردن شیکسته  !تو اگه بهت بگن گردن شیکسته نارحت نمیشی ؟ اگه نشی که مریضی  :-؟؟ راستی اگه مریض باشی کلا نباید درس بخونی .. .خوش به حالت

حالا بی خیال در هر حال اینه راهش !درسته یه خرده ممکنه سخت بگذره ولی خب دیگه چاره ای نیست  . یکی دو هفته ای رو هم باید این جوری سر کرد .

چون حسرت خوردن اصلا کار خوبی نیست  

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 2:14  توسط فرشته مهربون  | 

آواز آن پرنده غمگين


ندیدهای که حباب٬
به یک تلنگر باد٬
به چشم بر هم زدنی٬ محو میشود ناگاه؟
چه اتفاقی باید بیفتد٬
ای همراه٬
که من بدانم و تو
که عمر و هستی ما
حباب وار٬ بر این موج خیز میگذرد.
*
حباب را نفسی هست تا دهد از دست؟
من و تو را٬
ــ ای داد ــ
کجا مجال نفس٬ در قفس٬
درین بیداد٬
درین تهاجم دود٬
در این سموم سیاه٬
که همچون باد خزان، برگ ریز میگذرد!
*
فریب صفحه تقویم را به هیچ انگار٬
حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار٬
حساب لحظه نگهدار
که چون فراری در گریز٬ میگذرد.
*
چگونه "میگذرد"ها
"گذشت" شد ناگاه؟!
چه اتفاقی باید بیفتد، ای همراه٬
که این حباب بر احوال خود شود آگاه
که لحظه ای دگر "این نیز"
نیز می گذرد!

فریدون مشیری برگرفته از کتاب "آواز آن پرنده غمگین

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 22:40  توسط فرشته مهربون  | 

این مطلبو به خاطر مهتاب جون و یه دوست عزیزتر از جان اینجا گذاشتم.

 امیدوارم براشون مفید واقع بشه

 

به نقل از نشریه روانشناسی آلمانی/ ترجمه علی صیامی/ اکتبر ۲۰۰۲/ سایت شهروند

*******************************

دوران خوش عاشقي و سپس جدايي، تجربه اي تلخ است كه زخمي عميق بر روان انسان برجاي مينهد. اينكه او چگونه و در چه مدت اين دوره را پشت سر خواهد گذاشت، بستگي به نوع و چگونگي تكوين «ساختار رابطه پذيري» دوران كودكي اش با شخص مورد اعتماد و علاقه اش دارد.

احساس ميكني فلج شده اي، درمانده اي و خسته ي خسته. انجام ساده ترين اعمال روزانه و حتي ارتباط معمولي با مردم هم برايت سخت ميشوند. انگاري كله ات در حال منفجر شدن است، دل پيچه داري، هيچ چيزي مزه ندارد. به خود ميگويي، بهتر آن خواهد بود كه خود را بر تخت بيندازي و روانداز را بر صورت بكشي، تا شايد ديگر بار خوابت ببرد. اما درگيري هاي ذهني و گفتگوهاي دروني ات و ترس از اين كه مبادا براي هميشه تنها بماني، خواب را از چشمانت ميربايد.
تمامي اين حالات، توصيف «اندوه ناكامي در عشق» است. خانم اينا گراو (استاد جامعه شناس دانشگاه بيلفلد آلمان) معتقد است كه چاره ي مقابله با اين عارضه «فقط» و فقط به فراموشي سپردن هر چه سريعتر آن است. ايشان در پژوهش خود تاكيد دارند: «با وجودي كه اندوه ناكامي در عشق يكي از متداول ترين دلايل خودكشي در نوجوانان و افراد بالغ با روحيه ي جواني است، متاسفانه آن را پديده اي روزمره ميبينند و براساس همين ساده پنداري، به آن اهميت لازم را نميدهند». اين ادعا را از آناليز واپسين نامه هاي دست به خودكشي زدگان و يا پرسش از كساني كه به خودكشي فكر ميكنند و يا كساني كه راه چاره را در پناه بردن به الكل يافته و در نهايت الكلي شده اند، به اثبات ميرساند. در عين حال اين «اندوه» جانكاه، با خاكستري شدن رنگيني زندگي براي شخص مورد نظر همراه ميشود.
به نظر ايشان، شواهد و دلايل كافي موجود، ضرورت رسيدگي و پرداخت جدي به اين عارضه را، كه مخرب احساسي ــ رواني انسان است، در دستور كار قرار ميدهد. خانم گراو در پژوهش خود از 60مرد و 103 زن در سنين بين 16 تا 33 سال، در پي پاسخ به اين پرسش بود كه، چه هنگام اين افراد دچار اين عارضه شده اند و چگونه با اين تجربه كنار آمده اند؟
از مجموع 163 نفر، 8/90 درصدشان به دليل همگاني بودن اين «اندوه»، خيلي زود به هدف پژوهش پي بردند. خانم گراو در گزارشش مي آورد كه: «از بررسي پرسشنامه ها ميتوان پي برد كه زنان خيلي بيشتر از مردان دچار افسردگي، خودآزاري، انتقام جويي و شك و ترديد در تصميم گيري هايشان ميشوند. هر چند، در اكثر موارد، جدايي اي كه بر حسب ميل و خواست دو طرف باشد عارضه ي محسوسي را در بر ندارد، ولي اگر جدايي يك سويه باشد و عواملي مثل نااميدي در يافتن عشقي جديد، پي بردن به رابطه ي پنهاني طرف مقابل، اعتياد همسر و خيانت در زوجهاي رسمي، باعث پيدايي اين «اندوه» ميشوند. همانطوري كه زمان بهبودي هيچ مشكل رواني اي را نميتوان مشخص كرد، مدت زماني هم كه بتوان بر اين «اندوه» فايق آمد نامشخص است. كساني بعد از حدود يك ماه توانسته اند صبح سحر را ببينند، و كساني ديگر بعد از گذشت چندين ماه در تاريكي نيمه شبانه شان ميمانند. با چه سرعتي انسان قادر است بدون حضور عشق قبلي اش زندگي جديدي را آغاز كند، بستگي به «استراتژي مهاري» او دارد. خانم گراو به بررسي پاسخ ها، سه روش يا «استراتژي مهاري» را براي كوتاه كردن مدت اين دوره از هم تفكيك كرده است:
ــ گسترش و افزايش تماس با ديگران
اين روش موثرترين استراتژي است. كسي كه بتواند با ديگران درد دل كند، خودش را به دوستانش بسپارد و از چارديواري خود و خانه خارج شود، شانس خوبي را براي آغاز زندگي جديد در مدت كوتاهتري به دست مياورد.

ــ كنار كشيدن و يا گوشه ي انزوا گزيدن
گريستن، به عكس هاي گذشته نگريستن، با خاطرات دوران مشترك زندگي سر كردن، يادداشت نوشتن، همه اينها به نوبه خود كمكي به كاهش اين «اندوه» است، ولي مدت زمان بيشتري را از مورد اول براي بهبودي ميطلبد.

ــ و كله شق ها
در عين حال كه دچار اين «اندوه» هستند، باز تلاش ميكنند كه به نوعي عشق خود را نجات دهند. اينان به طرف مقابل تلفن ميكنند و احساسات خود را با او در ميان ميگذارند، عشق خود را اين بار در سيني نقره اي تقديم او ميكنند، با اين اميد كه هنوز همه چيز از بين نرفته است.

اين كه يك بيمار «اندوهگين از ناكامي در عشق» كدام روش فوق را به كار ميگيرد، قبل از هر چيز بستگي به چگونه تكوين يافتگي ايجاد رابطه با افراد نزديك به خود در دوران كودكي اش دارد. خانم گراو با توسل به تئوري «ساختار رابطه پذيري» سه نوع از آن را به شكل زير از هم تفكيك ميكند:
«
ساختار رابطه اي مطمئن»، «ساختار رابطه اي ترسو» و «ساختار رابطه اي بازدارنده»

ساختار رابطه اي مطمئن
كسي كه در كودكي، شخص مورد اعتمادي را داشته (مادر، پدر، دايه، خاله، عمو و...) و ميتوانسته با پشتگرمي به او به تجربه هاي تازه اي در كودكي اش دست زند، در مقابل موقعيت جديد، يعني «اندوه ناكامي در عشق»، كمتر دچار دپرسيون ميشود، چرا كه سريعا حمايت ديگران را ميجويد و مييابد.

ساختار رابطه ي ترسو
افراد متعلق به اين گروه، در كودكي، بر خلاف گروه سني بالا، وابسته به فرد مورد اعتمادشان بوده اند و تكوين شخصيتي شان در جهت متكي به خود بودن، نقصان داشته. چنين افرادي خود را بدون عشق قبلي ناقص و بي ارزش حس ميكنند. به دپرسيون عميقي دچار ميشوند و با دوگانگي مستمر در تصميم گيري ها، خود را ميازارند.

ساختار رابطه بازدارنده
افرادي كه در كودكي فرا گرفته اند تجربه هاي زندگي را بدون اتكا به ديگران به سرانجام برسانند و فقط متكي به خود باشند. اينان خيلي سريع خودشان را باز مييابند. هر چه فاصله بين اينان و طرف مقابلشان بيشتر ميشود، از ميزان خسارت حاصله فاصله ميگيرند. اينان كمتر از دو گروه ديگر به انزوا پناه ميبرند، و البته كمتر از آن دو گروه ديگر هم پشتيباني ديگران را به دست مياورند

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 22:57  توسط فرشته مهربون  | 

 

ديروز شيطان را ديدم.

 در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت

. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

 توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه ‌طلبي و ...

 هر كس چيزي مي‌خريد .

 و در ازايش چيزي مي‌داد.

 بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند .

 و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.

 بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند .

 و بعضي آزادگيشان را....

و شيطان مي‌خنديد

لعنت بر شیطان

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 21:44  توسط فرشته مهربون  | 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
"
با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این توفان بی موقع چه بود؟
وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فروریخت .
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 23:22  توسط فرشته مهربون  |